6 ساله بودم که بعد از مدت کوتاهی حضور در جلسات قرآن و عضو گروه سرود مسجد بودن، از مداح محل، حاج آقا مهدی مخبر، خواستم شبی در هیئت هفتگی کنارش مداحی کنم و این شد آغاز توفیق این حقیر در عرصه ستایش گری آل الله.

مناجاتی از دفترچه مداحی های سال های جبهه ی پدرم را در آن جلسه خواندم و به محبت محبین اهل بیت و استقبال گرمشان، مزه شیرین نوکری زیر زبانم رفت.

پس از آن در مدرسه و محافل خودمانی چند خطی روضه خوانی و سینه زنی روزی ام بود، تا اینکه با آغاز دوره تحصیلی راهنمایی و جا به جایی محل سکونت، در سایه سار بزرگی مداح با اخلاص محل، آقا محمدصادق ناظمی که به آقا بهمن شهرت داشت، مشق نوکری ام جدی شد. فرازی از زیارت عاشورا، یعنی از «بابی انت و امی» تا کمی نزدیکای سلام آخر زیارت عاشورا، هر از گاهی دو سه خط شعر این لابلا، روزی ام بود و کم کم اجازه یافتم سینه زنی هم بخوانم.

اینکه دانش آموز مدرسه راهنمایی شهدای هویزه نازی آباد شدم و حاج حسین هوشیار هم معلم ما بود، تقدیر بود که این کمترین، تلمذ در محضر ایشان در دوشنبه های دو هفته یک بار بیت النور را نیز تجربه کنم.

سوم دبیرستان، اولین هیئت مستقل خودم را تجربه کردم؛ هیئت محترم محبان العباس (ع) که مستند شبکه سه سیما از آن هیئت آن سال، روزی دیگری بود و مجال دیگری.

راستش در همین اثنا بود که دیگر رضایتم به هر شعر و سبک، که البته همیشه دست روی جذابترین ها می گذاشتم و مداحی های حاج محمود کریمی و حاج عبدالرضا هلالی و بعضن کربلایی جواد مقدم و البته در روضه حاج حسن خلج، به این سمت رفت که شعر تکراری نخوانم. تجربه ام در سرودن از همین جا آغاز شد.

البته یادم نمی رود که در پیش دانشگاهی، استاد عزیز و بزرگوارم، آقای کیانی، علاقه شکل گرفته در وجودم نسبت به ادبیات و شعر سرودن را با هدیه تخلص به من مضاعف کرد و گفت به سبک قدما، آخر شعرهایت بنویس «رضی»!

اینجا که حرف معلم ها شد، دو معلم تأثیرگذارم را در علاقه به شعر و ادبیات می ستایم: استاد مرتضوی که کتاب آفتاب در حجاب را اول راهنمایی برای مطالعه به دستم داد، و استاد احمدوند که حافظ خوانی هایم از حفظ در کلاس ادبیات را به تشویق گرفتن از باقی هم کلاسی هایم تشویق می کرد.

شبی پایم به جلسه مجمع الذاکرین باز شد و مهربانی استاد غلامرضا سازگار به این طفل نوپای شعر، وقتی مرا شاعر خواندند شامل حالم شد.

اندکی بعد، دوستی و همراهی ام با حاج میثم مطیعی و توفیق حضوری که مدتی در هیئت شهدای گمنام و هیئت میثاق با شهدا داشتم، منجر شد به مداحی در محضر رهبر انقلاب در اربعین 1390، و در شعر به آشنایی با شهرستان ادب تا از محضر اساتید مختلفی بهره ببرم:

استاد مؤدب، استاد فیض، استاد داودی، استاد سمنانی و…

این آشنایی همان و رخت بربستن از رشته مهندسی عمران و کوچ به ادبیات و زبان فارسی همان!

کم لطفی است اگر از التفات محمدمهدی سیار، آن روزی که در تاسوعای حسینی بعد از شعرخوانی اش در هیئت الزهرای دانشگاه صنعتی شریف ماند و به نوحه خوانی ام سینه زد، و از رشکِ استادانه اش نسبت به شعرها و سبک هایم، و در دیگر مجال، آن جا که بیت زیر را معادله ریاضی خواند، یاد نکنم:

حالم خراب می شود اینجا بدون تو
حالم خراب می شود اینجا بدون عشق

غزلی که کمی بعد میثم مطیعی در تلاقی فاطمیه و بهار، روضه خوانی اش کرد…

اما ریان! حلقه ای که امثال من کمترین را زانو به زانوی بزرگی به نام حاج محمد صمیمی کرد و تنفسی کوتاه در محضر برادر بزرگوارم، حاج اکبر شیخی را نصیبم ساخت.

از اکبر شیخی به بعد، سبک سازی و ملودی سازی ام جان گرفت و سرودن شعر برای گروه های سرود در زندگی ام مجال جدی یافت.

تا این که امروز، این توفیق را دارم که در این پایگاه، منتشر کننده این آثار باشم.

حال هم، هنوز دارم یاد میگیرم و مشق می کنم. ارادت